هق زدم و اشک ریختم، حس کردم کسی درک نمیکنه، حس کددم ته چاهم، حس کردم این زندگی چرا پیش نمیره، حس کردم چقدر کمم مغزم شروع کرد مقایسه کردن، به دکتر خ گفتم نمیتونم ادامه بدم، چقدر ادا در بیارم؟ از اینکه یه عالمه فشار و بحر...
از بین جمله هاش فقط اینو شنیدم، نه من و نه هیچ آدم دیگه ای تو زندگی تو و توی خونه تو نیستیم، شرایطی که برات پیس اومده باعث شده فکر کنی هر طرف راه بسته اس؛ به خاطر خودت هم نه، به خاطر شرایطی که روی تو تحمیل شده . انگار سالهاست داری فقط دوام میاری، نه اینکه زندگی کنی، تو حتی ساده ترین تفریحات رو به خودت حروم میکنی با استرس و عذاب وجدانی که بعدش به خودت میدی.
برچسب:
نویسنده: fateme1997